تبليغاتX
roozmordegi
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن/با مردم بی درد ندانی که چه دردیست!
حرفی دیگر برای گفتن باقی نمانده

حتی خاطره ای

خب یعنی خیلی وقت است که دیگر هیچ چیز باقی نمانده

من هم دارم مثل یارانه ها هدفمند می شوم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط so  | 

من خیلی شلخته ام

من خیلی تنبلم

من خیلی بی حالم

و گاهی خیلی بد دهن ، وقتی کسی هی مدام به جانم غر بزند

وقتی هی بگوید پاشو

وقتی من توی رخت خواب باشم و هی دعوا کند و غر بزند

وقتی با کفش توی خانه بیایم و هی غر بزند

وقتی ظرفها را جمع کنم که با هم بشورم و هی غر بزند

وقتی حواسم نباشد و لباس هایم خیس بشود

هی غر بزند

وقتی وسایلم شلخته و در هم باشد(یعنی به نظر خودم منظم باشد و به نظر او شلخته)

و هی غر بزند

بعد هم بگوید تو از من سوء استفاده می کنی

هی غر بزند

هی غر بزند....

هی غر بزند.............................


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط so  | 

وقتی که دیگه هیچی مهم نباشه

        وقتی که دیگه هیچی توی مخت نباشه

              وقتی که دیگه هیچ جا بهت خوش نمی گذره و خودتم نمی دونی چرا؟
                   وقتی که دیگه حال نداری حتی جواب تلفنای دوستات و بدی !

خب لابد یه چیزیت شده

باید یه کارایی کنی!!

به قول اون مشاوره شاید باید تقدس سازی کنی برای خودت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط so  | 

به نظر می رسد

که قلب شهر ایستاده است

و تنها

صدای گام سربازان است

که در کوچه ها طنین می افکند...

                                           " سیاوش کسرایی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط so  | 

  موهای من در باد

               هیجان زده می شوند!!

                                           و    

                                   قلبشان تند تند می زند!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط so  | 

گاهی می گم...  اگه  بعد  از   ظهرهای   کشدار    تابستون   نبود

حتما     خدا       می مرد      از    خستگی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط so  | 

مادرم از زمین دو چشم نگران به ارث برده است

که وقتی گریه می کند سبز می شود

و یک خال سبز یشمی بالای لبش!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط so  | 

از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و واندر آب بیند سنگ

دوستانو دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای، اما با که باید گفت این؟

من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن!

جویبار لحظه ها جاری!!!!!!!!!!!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط so  | 

آنقدر مست با هم بودن می شدیم که کلید ها همیشه جا می ماند...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 5:20 بعد از ظهر  توسط so  | 

خیلی ممنونم برای دیروز

وقتی داشتم از تنهایی می مردم

اومدی با هم مدیترانه خوردیم

فک کنم تقصیر همون 10 درصده بود....

کاش به حرفت گوش می کردم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط so  |